ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

اولین باری که ساریناسرماخورد

سلام دختر نازم امروز جمعه 91.10.22است و تو امروز 43روزه هستی امروزصبح عمه طاهره و پسرش رضا اومدن خونمون ولی تو خوابیده بعدکمی نشستن اومدن سراغ تو تا تورو بیدارت کنن بعدکه بیدارشدی با اجازت آقارضا عطسه کرد توی صورتت.عصر که شد دیدم وقتی نفس میکشی صدات خرخرمیکنه و شب از ساعت 11شب تا ساعت 2نصف شب یک ریز گریه میکردی و نه تو و نه من تا صبح بیدار بودیم تا فردا صبح که دیدم تب کردی و گلوت و بینیت چرک کرده ساعت 12 ظهر رفتیم کلینیکها ولی چون وفات امام رضا(ع)بود تعطیل بودن و آمدیم خانه تا عصر که دیدیم روی آبریزش بینی افتادی و دوباره بردیم کلینیک فدک و دکتر معاینه کردت و گفت نیم درجه تب داری و اگه شب تنفست تندتر شد باد ببریم بیمارستان بستریت کنیم و برات ...
26 دی 1391

91.9.11اولین واکسن وسارینا

سلام گلم امروز تو 2روزت وما باید برای اولین واکسنت ببریمت بیمارستان هوایی ساعت 9 صبح من و باباهادی و مادربزرگ ملیحه و تو رفتیم بیمارستان اول وزنت کردن و گفت تو 3کیلو 200گرم هستی 300گرم ورم داشتی و بعد قدت اندازه گرفت که 50 سانت بودی بعد بردن واکسن بزننت که من دیگه طاقت نیاوردم و اومدم بیرون مادربزرگ ملیحه و باباهادی پیشت بودن وای وقتی آمپول زدن گریه ام گرفت و یکدفعه دلم هوری ریخت از صدای گریه ات الهی مامن فریبا قربونت بشه. عصر همون روز هم بردیمت پیش دکتر اطفال برای اولین معاینه بعداز تولدت که گفت زردی داری و باید 3روز زیر دستگاه باشی و برات آزمایش خون نوشت بامادربزرگ ملیحه رفتیم آزمایشگاه سینا تا ازت خون بگیرم باز من داخل نیامدم طاقت نداشتم ...
23 دی 1391

91.10.19روز سه شنبه ساریناخانوم 40روزش شد

سلام جیگرم ناز دختر خودم اینقدر با مزه شدی که فقط جلوی خودم میگیرم که نخورمت  شیطون.امروز 19.10.91و چلت شده  امروز شیرینی خریدیم و بین فامیل تقسیم کردیم و شب بردمت حمام و خوشگلت کردم و همین خواستم لباسای قشنگت تنت کنم تا ات عکس بگیریم چنان گریه ای کردی که نگو و پشیمون شدیم.امروز 91.10.20و ساعت 9شب است و تو ساکتی و داری به اطراف نگاه میکنی منم اومدم دوباره بردمت حمام و لباس تنت کردم و بالاخره ازت کمی عکس و فیلم گرفتم شیطون جیغ جیغوووو.مامی فریبا فدات شه الهی
22 دی 1391

بیمارستان تامین اجتماعی91.9.8

سلام عشقم خوبی تا امروز تو هنوز توی شکمم هستی ولی چون من مامای خصوصی گرفتم که در بیمارستان هوایی بیاد بالای سرم تا کمک کنه تورو بدنیا بیارم باید برای معاینه امروز برم پیشش بخاطر همین ساعت 8 ونیم صبح روز 4شنبه با بابا هادی و مادر بزرگ ملیحه رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی پیش خانوم هاشمی اون من معاینه کردو گفت امروز ساعت 12 ظهر می تونم تورو اگه دوست داشته باشم بدنیا بیارم و قرار شد با بابا هادی و مادر بزرگ ملیحه تصمیم بگیریم بعدخبر بدیم ما آمدیم خانه و خودم رو برای ساعت 12 آماده کردم که بدنیا بیارمت ولی بابا بزرگ و مامان بزرگ مخالفت کردن و گفتن بذار خودش هروقت خواست بدنیا بیاد و بعدشم با هادی گفت بزاریم واسه فردا که91.9.9 بدنیا بیای که تاریخ تو...
27 آذر 1391

روز تولد گلم91.9.9

سلام دخترم امروز 91.9.9 از ساعت1ظهر درد خفیفی داشتم و دقیقه به دقیقه ان درد بیشتر میشد تا اینکه ساعت 1 و نیم بیشتر شد و به مامان ملیحه زنگ زدم و گفت میاد پیشم و بعدشم به بابا هادی گفتم بیاد سارینا میخاد دنیا بیاد وبعد به خانوم هاشمی زنگ زدیم و گفت تا ساعت 3 بیا بیمارستان هوایی بعد ما تا ساعت 3 رفتیم بیمارستان توراه دردم شدیدتر شد و بعد بردنم داخل اتاق بستریم کردن از ساعت 3ونیم درد کشیدم تا 5و 15دقیقه که اذان عصر بود بدنیا اومدی حین دردی که میکشیدم همش حرف خاله فریده توی سرم بود که میگفت براش دعاکنم ولی هم برای اون و هم برای کل خانوادم بهترین هارو آرزو کردم امیدوارم اگه خدا صدام شنیده به هرچی میخوان برسن راستی منم سر اذان ظهر بدنیا اومدم امید...
25 آذر 1391

91.9.24

سلام سارینای گلم امروز 91.9.24 روز جمعه است و تو الان 15روز که بدنیا اومدی و الان هم دارم برات این مطلب رو می نویسم تو خواب هستی عزیزم.سارینا خوشگلم امروز بعد از  چند هفته شروع به نوشتن خاطراتت کردم چون همش سرم مشغول تو بود و چون خودم هم مریض بودم نمی توانستم ولی امروز از روز 91.9.8 برات می نویسم چون از اون روز تصمیم به بدنیا اومدنت گرفتیم از بس عجله داشتم ببینمت بر عکس تو که واسه بدنیا اومدن اصلا عجله نداشتی شیطون ...
24 آذر 1391

سارینای عزیز بدنیا اومد

سلام عشق خاله فدات شم کوچولوی خوشگلم روز 9 آذر ماه سال 1391 ساعت 17:15 عصر چشمای خوشگلتو باز کردی عزیز دلم تا پام رسید به بیمارستان 5 دقیقه بعدش بدنیا اومدی به بابا و مادربزرگات گفتم قدمم خیر بود تا رسیدم جوجه کوچولوی خاله بدنیا اومد معلومه تو هم دوستم داریا نی نی گلی وقتی رفتم تو اتاق پیش مامانت و تو رو دیدم دلم بدجور لرزید عزیزم چقدر ناز و خوشگلی عشق خاله مامان کلی عکس ازت گرفته بعدا برات میذاره بزرگ شدی قدر مامانو بدونی اگه بدونی چقدر دوستت داره و همش قربون صدقت میره تو که اولین فرشته کوچولوی خانواده مایی نامرد کوچولو اشک هممونو چند بار همون روز درآوردی دختر بابابزرگ که هر بار میبینتت گریه اش میگیره همون روز ا...
11 آذر 1391

آخرین روز

خواهرزاده خوشگلم اینقدر خوشحالم داری میای امروز از صبح اصلا خواب نداشتم بدجور بیقرارم همش اشکم درمیاد خدا بگم چیکارت نکنه وروجک مامانت امروز میخواد بدنیا بیارتت خودش بعدا برات تعریف میکنه 2 ساعت پیش مامانت اومد خونمون برای دوربینشون کارت حافظه بگیره که بتونه لحظه تولدتو برات ضیط کنن و به یادگار بمونه برای آخرین بار که تو شکم مامانت بودی و باهات خداحافظی کردم تا زمانی که چشم تو چشم بیام دیدنت عزیزم خیلی دوستت دارم مامانو اذیت نکنی عزیز دل خاله
8 آذر 1391

نظر دیگران درباره اسم نی نیمون

جوجه کوچولوی من که خیلی شیطونی میکنی میخوام بهت بگم فامیل دوست داشتن چه اسمی برای تو انتخاب بکنیمَُ پدر بزرگ ابوالفضل میگفت ندا ونیما و نگار.مادربزرگ ملیحه میگفت نغمه و خاله فریده میگفت نغمه و سوگل ودایی میثم میگفت پرنیان وخاله فرزانه میگفت الیانا و کاترین. پدر بزرگ حسین میگفت اسمهای مذهبی و مادر بزرگ مدینه میگفت ویدا و ونوس و پسرعمه رضا میگفت پرشین وکتی بذارید اون موقع رضا 5سالش بود ...
7 آذر 1391